يک شانس برای تغيير

          

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردند كه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

*****************

/ 3 نظر / 4 بازدید
(زادۀ اندیشه)

در مورد موسیقی سنتی و پاپ هم با شما موافقم، البته مانعی ندارد اگر موسیقی پاپ عاری از هرگونه آلودگی و ابتذال باشد... . ساده بگویم، شما رعایت عفت کلام نموده اید، من جسارت کرده و می گویم: متأسفانه موسیقی پاپ لس آنجلسی امروزی، سوای موسیقی سابق می باشد و بیشتر موسیقی سکس و محرک است تا موسیقی هنری. یعنی دیگر اثری از هنر نیست، فقط کلماتی است که برای حریم خصوصی افراد زیباست... . دیگر نیاز به تفصیل نیست.

زادۀ اندیشه

با سلام خدمت دوست عزیزم، سروش، از اینکه مدتی است نظری در مورد مطالبتان ابراز نمی کنم کمال پوزش را دارم؛ بدیهی است فهم ناقص بنده مزید علتی است تا نتوانم در مورد برخی مطالب آنچنانکه باید و شاید اظهار نظر کنم. ضمن تشکر از حسن نظرتان نسبت به مطالب بنده و اظهار نظر در مورد آنها، جسارتی نموده و در مورد پستهای اخیرتان مواردی ذکر می کنم؛ هر چند تا جاییکه به خاطر دارم پستهای دیگری نیز درج شده بود که در حال حاضر آنچه که نمایان است اینکه اثری از آنها نیست... . در مورد "دیوان حافظ" سابقاً مطلبی نوشته بودم؛ به هر حال با شما موافقم، به امید اینکه تمامی اهالی مطالعه این اصل را که "بخوانیم و بدانیم!" با اصل برجسته اما مورد التفات کم "بدانیم و بخوانیم!" آمیخته کرده و به مطالعه و پذیرش محتویات کتب مبادرت ورزند.

(زادۀ اندیشه)

اندیشه های گوناگون با درک و برداشتهای گوناگون به این مطلب چنین می گویند: 1. بازرگانان و ندیمان در شأنشان نیست که دست به تخته سنگ زنند، آنها از طبقۀ اعیانند. 2. بازرگانان و ندیمان محافظه کارند و کاری به سنگ ندارند، به آرامی از کنارش می گذرند. 3. واقعاً چه حاکم بی لیاقتی. 4. اگر تخته سنگ سبک بود کسی از برداشتنش شانه خالی نمی کرد. 5. بار روستایی بیچاره چه سنگین بوده که نزدیکش شده تا تکیه داده و نفسی تازه کند. 6. چقدر خسته بوده که گفته وسط جاده نخوابم و سنگ را کنار کشیده. 7. پس روستایی ماجرا را از ابتدا دیده بوده و می دانسته که شاه کیسه ای در آن زیر پنهان نموده. 8. عجب پادشاهی، می توانست این کیسه را وسط جاده بگذارد بدون آنکه سنگی رویش نهاده باشد. 9. عجب پادشاهی، می توانست برای آگاهی مردم به جارچیهایش بگوید تا این سخن را جار بزنند. 10. براستی که چنین است؛ آیا پادشاه آن پیر مرد را وزیر خود نکرد؟