مناظره سروش و بهمن پور

در سايت بازتاب دکتر سروش طی مقاله ای بر مفاهيم امامت و خصوصآ مهدويت و مردم سالاری دينی تاخته بودند و جناب بهمن پور پاسخ اين مقاله را بسيار مستند و مستدل داده بودند .که من با کمی کوتاه کردن اين مقاله آن را برای بازديد کنندگان قرار دادم هر چند طولانی است ولی اميدوارم که حوصله کنيد و بخوانيد . 

دوست ارجمند جناب آقای دکتر سروش
از توضیحات کریمانه جنابعالی متشکرم. در زیر نکاتی را به عنوان تبیین و تکمیل عرایض گذشته و حاشیه‌ای پیرامون فرمایشات حضرتعالی تقدیم مي‌دارم.

1ـ چه خوش که در مجال این گفت‌وگو سخن به آل محمد(ص) رسید که مظلومان همیشه تاریخند، ودوستان به جهل و غلو بر آنان ستم روا داشته‌اند و دشمنان به کینه و حسد.
آنچه درباره غلو در جامعه امروز ایران فرموده‌اید زخمي ‌است بر سینه همه ما و انحرافی که بی‌شک علمای خاموش ما از آن باز خواست خواهند شد. اخیرا چنانکه دیدیم و شنیدیم برخی از بزرگان بر آن خروشیدند . اما واضح است که این نقیصه نباید موجب عکس‌العملی فزون از حد گردد و ما را به جفا در حق و منزلت راستین اهل بیت پیامبر وا دارد.

بدانچه فرموده‌اید بی کم و کاست معتقدم که امامان آل محمد علیهم السلام را «نه به مرتبه خدایی باید رساند و نه به مرتبه پیامبری. هر منزلت دیگری برای آنان» متصور است. البته اینکه دیگر سالکان را نیز در منزلت آنان شریک گردانیدید به دوراز‌اندیشه شیعه و شبیه به شریک کردن ائمه در پیامبری است که بعد از این در مورد آن سخن خواهم گفت. اما از قضا آنچه در منزلت ائمه از قلم مبارک جاری شده است عینا مضمون حدیثی است از امام صادق علیه السلام که هم شیخ حر عاملی و هم قطب الدین راوندی آن را در کتب خود آورده‌اند که  «ما را بندگانی بدانید مربوب پروردگار و پس از آن هر چه می‌خواهید در فضیلت ما بگویید جز نبوت». و البته اوهام کوته مرام ما کجا تواند که منزلت واقعی مقربان را دریابد وزبان الکن دنیاییان کجا رسد که فضلی را که پروردگار از رحمت خویش به قدسیان عطا کرده است توصیف نماید؟ به هر حال اگر در احادیثی نظیر آنچه جنابعالی نقل فرموده اید عبارت «جز نبوت» از قلم افتاده است چه بسا به جهت بداهت امر و وضوح مطلب بوده است.

امامان آل محمد علیهم السلام کراراً و با بیانهای مختلف توهم نسبت نبوت را از خویش دفع نموده‌اند و خود را معمولا به کسانی در قرآن تشبیه فرموده‌اند که پیامبر نبوده‌اند اما علم عظیم الهی داشته‌اند. همانند صاحب موسی که قرآن در شان او فرمود  «از جانب خود او را رحمتی عطا کرده بودیم و از نزد خویش به او علمي آموخته بودیم» (کهف/65)، یا صاحب سلیمان که علمي از کتاب داشت و بواسطه آن معجزه‌ای عظیم پدید آورد (نمل/40).

این‌که فرموده‌اید امامان شیعه یا باید پیامبر باشند و یا مجتهد، به شهادت موارد بالا حصری نا سنجیده است. چنانکه می‌دانید قرآن حکیم مؤمنان را به دو دسته مقربین و اصحاب یمین تقسیم می‌کند که در علم و ایمان و مراتب معنوی و فهم امور دینی با هم تفاوت بسیار دارند. از مقربان نیز چهار گروه نبیین و صدیقین و شهدا و صالحین در سوره نساء نام برده شده‌اند (آیه 69) که خداوند بر آنان نعمتی عظیم ارزانی داشته و آنان را علم و صفاتی ویژه عطا کرده است .نبیین همواره از میان صدیقین برگزیده مي‌شوند، اما تواند بود که صدیق پیامبر نباشد و همچنان امتیازات خاص خویش را داشته باشد. در قرآن از مریم به عنوان صدیقه نام برده شده است و با وجود آن‌که می‌دانیم ایشان پیامبر نبود، اما با ملائک سخن می‌گفت و با آسمان مرتبط بود. هر شأنی شما برای صدیقه بنی‌اسرائیل قائلید ما برای صدیقه اسلام، فاطمه اطهر، قائلیم و هر نامي‌ برارتباط او با عالم غیب می‌گذارید ما برارتباط صدیق امت محمد (ص)، علی بن ابی طالب و امامان صدیق از فرزندان ایشان با جهان ماوراء مي‌نهیم.  صدیقین نیزاینچنین‌اند، اما هیهات که اصحاب یمین را بر شناخت و فهم این مراتب راهی باشد یا آنکه بتوانند نبیی را از صدیقی، یا صدیقی را از شهیدی، یا شهیدی را از صالحی، باز شناسند، که این جزاز راه نص و تصریح الهی از هیچ راه دیگری معلوم کس نشود وآن سیمرغان لاهوتی هرگز شکار صیادان خام ناسوتی نگردند.

جناب دکتر! اساس‌اندیشه شیعه که بدون آن تشیع معنا و مفهوم خود را از دست می‌دهد، آن است که بعد از پیامبر اکرم امامانی منصوص از جانب پروردگار برای حفظ و صیانت از علم پیامبر در میان امت یکی پس از دیگری به حجیت قیام کردند. آن صدیقان حافظان علم پیامبر و مستحفظان شریعت بوده وهستند و بنا بر این عالم به تمام آنچه که بر پیامبر نازل شده بود مي‌باشند. نه علمي مکتسب از اجتهاد، که به قول جنابعالی اجتهاد معصوم از خطا تناقض است، بلکه علمي به فضل و الهام خداوند و به وراثت از پیامبر، چنانکه امام صادق (ع) فرمودند که «علم به میراث میرسد و عالمي ‌از دنیا نمي‌رود مگر آنکه کسی بعد از او مي‌ماند که علم او را مي‌داند» (اصول کافی/ج 1). و صد البته کسی که پاسداری از علم پیامبر به اوسپرده شده است باید به تمام آن علم وارد و واقف باشد و الا چگونه مي‌تواند آن را حفظ نماید؟ آن هم نه علمي ‌از سر اجتهاد و تفسیر بلکه نشأت گرفته ازحقیقت و یقین. و تنها از این طریق است که مي‌توانند حافظ و حیی باشند که از قواعد عرش بر قلب محمد فرود آمد وکژی‌هایی را که به دست مفسران به رأی و عالم نمایان بوالفضول پدید مي‌آید راست کنند.«آنان جایگاه سر خدایند وملجأ امر او، ظرف علم پروردگارند و مرجع حکم او، پناه کتب الهی‌اند و کوههای استوار دین او. به واسطه آنان خمیدگی پشت دین را راست نمود و لرزش‌های ارکان آن را آرام کرد» (نهج البلاغه/خطبه 2).

این امر صد البته با خاتمیت پیامبر منافاتی ندارد، زیرا هر چه هست بواسطه پیامبر اکرم است، و ایشان حافظانند نه دریافت کنندگان و شارحانند نه شارعان. آنچه از علوم الهی نزد ائمه هدی موجود است همه از طریق پیامبر و آنچیزی است که بر حضرت ایشان نازل شده است و علم بیشتری پس از ایشان بر کسی نازل نخواهد شد. از این روی وقتی که آن عالم یهودی علم علی (ع) را بزرگ شمرد و سؤال کرد که آیا شما پیامبرید، فرمود:«وای بر تو، من بنده ای از بندگان [علم] محمدم» (کافی/ج 1).

و اما انکار نمي‌کنم که نیل به درجات قرب الهی برای همگان ممکن و میسور است، اما چنانکه امیرالمؤمنین فرمودند: «کسی از این امت به آل محمد قیاس نشود و آنان که ریزه خوار نعمت ایشانند هرگز با آنان برابر نگردند. آنان اساس دینند و ستون یقین، زیاده روان باید به سوی آنان باز گردند و عقب افتادگان به ایشان ملحق شوند. و آنان را ویژگی حق ولایت است و وصیت و وراثت از آن ایشان (نهج البلاغه/خطبه 2).
تعریف امامت در شیعه چیزی جز آنچه در بالا عرض شد نیست، و اگر جنابعالی تعریف دیگری برای امامت یا تشیع سراغ دارید خوب است بیان بفرمایید. هیهات که این مقال مختصررا مجال بحث‌های دقیق کلامي‌و استشهادات عقلی و نقلی نیست ونمیدانم پشتوانه توهم جنابعالی درتعارض ولایت و مهدویت با خاتمیت چیست؛ اما پشتوانه عرایض این حقیر صدها حدیث معتبر و هزاران کتاب کلامي‌و حدیثی و تفسیری و فقهی است که از قرن دوم هجری تا این زمان توسط علمای شیعه نگاشته شده است.

گمان نمي‌کنم که از آن کتب بی اطلاع بوده یا نظیراین سخنان را قبلا نشنیده باشید، ویا این دلائل واضح در انبان ذهن وقاد شما ذخیره نشده باشد. اما نمی‌دانم بر سر سروش ما چه آمده است که همه این معارف را به دست فراموشی سپرده است. نمیدانم مفسر خطبه متقین ما در کتب کلام جدید مسیحیان و فلسفه غربیان چه خوانده است که اینک در پی قطع کردن رابطه زمین و آسمان برآمده است. نمي‌دانم اوکه برای اولین بار حدیث «انّ امرنا صعب مستصعب،...» (نهج البلاغه) را در گوش ما خواند،اینک پر و بال‌اندیشه اش به کدام جهت گشوده شده است که به نام اصلاح دینی عزم بر شکستن پر و بال دین و مذهب و ایمانیان کرده است. نمیدانم، جز آنکه بغض در گلو بشکنم و حسرتی بر آنچه از دست رفته بخورم و آنچه را مي‌نویسم با قطرات اشک بدرقه نمایم... و دعایی از عمق جان برای دوستی عزیز و قدیمی.

2ـ مطالب بالا وقتی در زمان حاضرموضوع پیدا میکند که معتقد به وجود امام و مستحفظی معاصر باشیم که «مهدّی من عندالله» باشد، و اصل اصیل تشیع، یعنی امامت را تداوم بخشد. «و آن را کلامي‌باقی در نسل ابراهیم قرار داده باشد که [مردمان به سوی خدا] باز گردند» (زخرف/28).

چنانکه خوانده‌اید راویان بزرگوار اهل سنت در صحاح خود از پیامبر اکرم روایت فرموده‌اند که «اسلام تا دوازده خلیفه در آن است، پیوسته عزیز است»، یا  «دین پیوسته تا قیامت بر پاخواهد بود و بر آنان دوازده خلیفه است که جملگی از قریش‌اند». وعبارات فراوان دیگری از این دست. هر چند در تفسیر این روایات بر طبق مذهب اهل سنت مشکلات فراوان وجود دارد، اما ابن کثیر در تفسیر خود «مهدی مبشر» را یکی از این دوازده خلیفه میداند. اعتقاد به مهدی علیه السلام اعتقادی است شایع و راسخ دربین اکثر قریب به اتفاق مسلمین و اتفاقا کسانی هم که احیانا آن را انکار کرده‌اند نه به علت ضعف روایات و کمبود دلائل و مدارک بوده است، چرا که از این حیث خللی بر آن وارد نمي‌توان کرد، بلکه معمولا علل سیاسی و اجتماعی داشته است، و این دقیقا همان رویکردی است که جنابعالی در این مسئله در پیش گرفته‌اید.

این‌که این حقیقت در طول تاریخ مورد سوء استفاده یا حسن استفاده سیاستمداران و‌اندیشمندان و نظریه پردازان قرار گرفته است، مسئله‌ای است تاریخی ـ اجتماعی و همانگونه که فرموده‌اید شایسته هر گونه تأمل و تحلیل. تا آنجا که معلومات تاریخی این حقیر یاری مي‌کند، اولین جریانی که به استفاده سیاسی از این اعتقاد پرداخت، جریان کیسانیه در قرن اول هجری بود، و پس از آن بنی عباس و زیدیون و فاطمیون، تا برسد به کسانی که درقرون نوزدهم و بیستم در آفریقا و آسیا و حتی اروپا به استفاده از این نام پرداختند، و در اواخر قرن بیستم نیز کسانی مسجد الحرام را به این نام اشغال کردند و امام آن را به قتل رساندند. و البته جنابعالی نیز تحلیلی را از زمان صفویه تا به امروز، در محدوده جامعه ایران در این خصوص ارائه فرموده اید. اما آیا استفاده وسیع جریانات سیاسی و اجتماعی از این مفهوم، از صدر اسلام تا به امروز، خود شاهد صدقی بر ریشه دار بودن و اصیل بودن آن نیست؟ و آیا اینکه هر کس داعیه ای در اسلام داشته است سعی کرده آن را به نام مهدی به مردم بباوراند خود دلیل بر آن نیست که این مفهوم یکی از اعتقادات اساسی و غیر قابل انکار در بین مسلمین بوده و هست؟

از سوی دیگر آیا یک اعتقاد دینی را می‌توان تنها بر اساس بازتاب‌های سیاسی و اجتماعی آن ارزش گذاری کرد؟ آن هم بازتاب‌هایی که بنا به علائق و سلائق مختلف الی ما شاءالله قابل تفسیر و تأویل است؟ چنانکه مي‌دانیم و مي‌دانید، کسانی پیش از این سعی کرده‌اند اصل دین را و حتی اصل اعتقاد به خدا را به همین شیوه که جنابعالی در مورد مهدی (ع) به کار برده‌اید، محکوم و منکوب کنند و ازطریق «بیان ربط منطقی بین‌اندیشه‌ها و پیشه‌ها» حق‌ترین حقیقت عالم یعنی پروردگار متعال را انکار نمایند. مگر مارکس همین روش را به کار نبرد و مگر جمله معروف و مشهور «دین افیون توده‌هاست» از همین قاعده بیرون نیامد؟ بخوانید «مهدی افیون توده‌هاست» و نام گوینده را عوض کنید و خود قضاوت بفرمایید.

علاوه بر این اگر یک اعتقاد تا این حد ساکت و خاموش و بیطرف است که هم مي‌توان از دل آن «بی عملی سیاسی» درآورد، هم «ولایت مطلقه فقیه»، هم مي‌توان «مذهب اعتراض» از آن ساخت و هم «مذهب انقراض» آیا نمي‌توان از آن «دادگری دموکراتیک» بیرون آورد؟ آیا حضرتعالی ننوشته اید و تبلیغ نکرده اید و به همگان نیاموخته‌اید که بین «هست‌ها» و «بایدها» ربط منطقی وجود ندارد، و از یک حقیقت و واقعیت عینی ممکن است ده‌ها نتیجه ارزشی و اخلاقی و اجتماعی گرفت؟ آیا در این فکر خود تجدید نظر فرموده‌اید؟ اگر پاسخ منفی است آیا سزوار است بفرمایید که «نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بي عملي سياسي يا سفاکي و مردم فريبي صفوي صفتانه يا به ولايت مطلقه فقيه و يا اسلحه‌سازي ايدئولوژيک مي‌انجامد»؟ و بعد «آن نگين سليمان» را که نه گاه‌گاه بلکه همیشه «بر او دست اهرمن باشد» به هيچ نستانید؟

3ـ حضرتعالی چنان از تحلیل اقبال لاهوری از «نعمت خاتمیت» سخن می‌گویید که گویی جشن ختم دین را گرفته‌اید نه ختم نبوت را، و «اعلام ختمیت» را چنان به «آغاز رها سازی عقل انسانی» و «به خود وانهادگی» آن تفسیر فرموده‌اید که خواننده فرمایشات خود را بی اختیار به یاد جریان‌های روشنفکری قرن هیجدهم و نوزدهم اروپا مي‌اندازید. هیهات که «راه طی شده» مي‌روید و آزموده مي‌آزمایید.
از کی تاکنون انبیا، ضد عقل شده‌اند که ختم نبوت مساوی است با آزاد سازی عقل؟ آیا توصیه‌هایی را که در قرآن و تورات و انجیل و دیگر کتب آسمانی به تعقل و تدبر و تفکر شده است در هیچ کتاب اخلاقی دیگری سراغ دارید؟ و آیا دین برای خرد و‌اندیشیدن و عقل استقرایی یا قیاسی سقفی معین کرده است؟ آیا «در آمدن عقل استقرایی ـ تجربی» مربوط به دوران بعد از اسلام است که از آن پس «تکیه انحصاری برغریزه (وحی) را متوقف کردند و خاک تاریخ از پروردن پیامبران عقیم شد»؟ پس آیا مصریان باستان که آن تمدن شگفت انگیز را بنا نهادند یا بابلیان قدیم که رصدهای نجومي‌شان مبنای علم ستاره شناسی گردید از عقل استقرایی بی خبر بودند.

عزیز محترم! با شناختی که از شما دارم باور دارم که آنچه مي‌گویید «از سر درد دین و برای درمان دلها است»، اما شما نیز باور کنید که آنچه مي‌گویید دل‌های مؤمنین را به شدت آزرده مي‌کند و گروهی را مجذوب شما مي‌کند که نه درد دین دارند و نه درد آخرت و تنها همشان همّ دنیاست و تنها فکرشان یافتن دستاویزی است برای کوبیدن دین. در اصلاح دینی همواره کسانی موفق بوده‌اند که با پای فشاری براصول بنیادین دین سعی در از بین بردن خرافات و پیرایه‌ها و زشتی‌هایی که معمولا با تمسک به دین توجيه مي‌شود داشته‌اند، و سعی کرده‌اند روحی جدید در کالبد دین بدمند. به نمونه این افراد در جهان تسنن مي‌توان به امام محمد غزالی و شاه ولی الله دهلوی و در مذهب اهل بیت به علامه حلی و امام خمینی اشاره کرد. البته به خوبی واقفم که به جهت مسائل سیاسی هنوز زود است در این باب در باره خمینی قضاوت نمود، اما از عمق جان معتقدم که هم در فضای سیاسی زده روشنفکری جامعه ما وهم درمحافل تحجر گرای دینی ما جفایی به این مصلح پیرعارف پیشه مي‌رود که مپرس.

جناب سروش! اگر قصد اصلاح دینی دارید، به عنوان برادری کوچک دستتان را به گرمي‌مي‌فشارم و در حد غلام و خدمت گزاری ناچیز در این مسیر با شما همراهم. اما اگر غرض چیز دیگری است ومنظور شما، آنچنانکه از محتوای سخنانتان مي‌فهمم، ترویج معنویت منهای دین است، به همه دوستان ایمانی توصیه مي‌کنم که به دنبال این شعار خوب صورت وخراب سیرت نروند، چرا که معنویت منهای دین خوابی واهی و خیالی باطل بیش نیست و آنان که در غرب آن را تجربه کردند، هم دین را ویران کردند و هم معنویت را.
4ـ در باب مردم‌سالاری بنده معتقد به «استخراج دموکراسی از متن تعلیمات اسلامی» نیستم، اما معتقدم که مي‌توان دموکراسی ای ساخت که با تعلیمات اسلامي‌ وافق افتد و لذا در این ماجرا با شما هم داستانم که «لازمه اخذ دموکراسی ترک مسلمانی نیست». اما نمي‌دانم که آیا در «جبهه» شما هستم یا نه، چرا که واژه دموکراسی نظیر واژه آزادی تا حد زیادی کش دار و سیال است و از این رو نمي‌دانم شما از کدام نوع آن سخن مي‌گویید.

بنده معتقد به دموکراسی روشی هستم نه دموکراسی ارزشی، و معتقدم که مردم‌سالاری را مي‌توان به عنوان یک روش برتر برای اداره امور کشور در چارچوب آموزه‌های اسلام به کار گرفت. واین همان چیزی است که در مقابل مردم‌سالاری لیبرالی بر آن نام مردم‌سالاری دینی نهاده‌اند.

در مردم‌سالاری ارزشی به مجموعه ای از اصول و ارزشها تکیه مي‌شود که عمیقا از سنت تفکر لیبرالی تأثیر پذیرفته است و همگام با تحولات تاریخی لیبرالیسم صیقل یافته است. امروزه اموری نظیر پلورالیسم اخلاقی و مذهبی، سکولاریزم و عدم دخالت دادن مذهب در سیاست،احترام به آزادیهای فردی حتی در امور غیر متعارف، و در نظر گرفتن آزادی و استقلال فردی به عنوان برترین فضیلت اجتماعی، مجموعه ارزشهای دموکراتیک را تشکیل مي‌دهد. مدافعین رویکرد ارزشی به دموکراسی فقط و فقط در صورتی که این ارزشها در جامعه محقق باشد، آن را مردم‌سالار مي‌دانند.

در مقابل، دموکراسی روشی به علت فقدان بار فلسفی و ارزشی خاص توان آن را دارد که در قالب‌های متنوعی ظا هر شود و با ایدئولوژی‌ها و فرهنگ‌های سیاسی گوناگون سازگار افتد. مردم‌سالاری دینی بر این اساس استوار است که دموکراسی به مثابه یک روش قابلیت آن را دارد که در چارچوب اصول و ارزش‌های اسلامي‌ مهار و کنترل شود. به تعبیر دیگر همچنان که لیبرال‌ها دموکراسی را در چارچوب مکتب لیبرالیسم و ارزش‌های خاص آن مهار کرده‌اند، جامعه اسلامي‌نیز حق دارد که از این روش برای سامان امور سیاسی و اجتماعی خویش سود جوید.

بنده معتقدم که آموزه‌های اسلام نه تنها مانعی بر سر راه استفاده از این روش ایجاد نمي‌کند بلکه اگر فرهنگ سیاسی اسلام به درستی درک و بازخوانی شود، مشتمل بر عناصری است که استفاده از این روش را تأیید و تأکید مي‌کند و بر مشارکت مردم در حیات اجتماعی و سیاسی و دخالت و نظارت آنان در امور کلان جامعه صحه مي‌گذارد.

اما کار دشوار و طاقت فرسا در اینجا تعریف دقیق آموزه‌های اسلام و نیز انتخاب روشی از دموکراسی است که با آن جفت و جور شود. و این البته پروسه ای است طولانی قرین با آزمون و خطاهای دشوار و فرساینده که نیازمند صبر و حوصله و حلم و بردباری است، و با قهر و غضب و عتاب و خطاب این کار به سرانجام و این بار به منزل نمي‌رسد.

می‌فرمایید که «لبّ کلام» جنابعالی در باب دموکراسی و اسلام آن است که «تمدن اسلامي‌ تمدنی فقه محور است و از فقه سالاری تا دموکراسی که قلبش قانون سالاری است، فاصله چندانی نیست»، و «نا رسایی نظام فقهی البته در این است که تکلیف‌اندیش است نه حق‌اندیش. و لذا داروی شفا بخش حق را باید به این‌اندام نیم مرده تکلیف‌اندیش تزریق کرد تا تندرستی و چالاکی دموکراتیک پیدا کند». اما جناب سروش ! مگر این‌اندام نیم مرده به تعبیر جنابعالی، با مشت و لگد و تحقیر زنده مي‌شود؟ گیرم که سخنان شما بی کم و کاست درست باشد، در نهایت چه کسانی باید این مریض را درمان کنند و کدام گروه باید به داروهای شفابخش آنان را مدد رسانند؟ آیا غیر از آن است که فقها باید قانع شوند تا بتوانند اصول فقه جدید بنویسند و‌اندیشمندان آنان را با ایده‌ها و‌اندیشه‌های نو یاری دهند؟ مطمئن باشید با تندی به فقها عتاب کردن و با تحقیر و تحکم در باب فقه سخن راندن این کار را به سامان نمي‌رساند.

5ـ و اما حدیث عدالت و حکومت و رکون به ظالمین.
قلم اینجا رسید، سر بشکست.
دوست نداشتم این گفت‌وگو به مسائل سیاسی آمیخته شود، نمي‌دانم چه باید بگویم و از کجا شروع کنم. چنانکه مي‌دانید بنده سال‌هاست که درانگلستان مشغول تربیت طلاب علوم دینی انگلیسی زبان و تدریس در دانشکده علوم اسلامي‌هستم واگر این امر اعانت به ظالمین است، پس لابد همه اساتید دانشگاه در ایران و همه مدرسین حوزه علمیه اعانت گر ظلمند. شاید اگر در یکی از دانشگاه‌های دولتی انگلیس تدریس مي‌کردم و حقوق از دولت فخیمه مي‌گرفتم، کارم نه تنها اعانت به ظلم نبود بلکه خدمت به علم وعدالت هم محسوب مي‌شد.

بنده از اموری که در ایران بر شما گذشته است، بی اطلاع نیستم و ازخشونت‌ها و سوء رفتارهای جاهلانه برخی گروه‌های افراطی با شما آگاهم و آن را به شدت محکوم کرده و مي‌کنم، و دوستان و دشمنان شما شاهدند که علی رغم مخالفت با برخی نظرات شما، در هر مجلس و محفلی ازجنابعالی و حسن نظرتان دفاع کرده ام و انزجار خود را از آن اعمال زشت ابراز نموده‌ام. اما جناب دکتر! آیا تا این حد هم انتظار ندارید برای اصلاح طلبی‌های حاد و جراحی گونه خود، که آن را هم مي‌خواهید بدون بی هوشی و با دردآور ترین شیوه انجام دهید، هزینه بپردازید و مي‌خواهید همه چیز را به گردن نظامي‌نو پا و در گیر هزار مشکل عملی و نظری بیندازید که از هر طرف توسط دشمنان غدار و قسم خورده احاطه شده است؟ دیگر اصلاح طلبان بیش از این‌ها بی مهری دیدند و بیش از این‌ها برد باری کردند و مهر ورزیدند.

ما مردم ایران عادت کرده ایم و به حکم عرق شیعی خود آموخته ایم که نزاهت و تقوا را دردوری جستن از حکومت ببینیم و آن را برای خود افتخار بدانیم. اما جناب دکتر! این نظام علاوه بر آنکه تبلور آرمانی بزرگ و دیرینه برای اکثریت مردم ایران است، تا آنجا که تاریخ به یاد دارد، مردمي‌ترین نظام ایران نیز هست، و اگر عیب و ایرادی هم دارد و بیماری و مرضی برآن عارض است، باید در مداوای آن کوشید، نه آنکه مداوا را در کشتن مریض دید. پس بیایید برای دستمالی قیصریه ای را به آتش نکشیم و برای چند فضله موش، انبار گندمي‌را ویران نکنیم، و به خاطر اینکه رنگ این بنا را دوست نداریم، بنیان آن را در نیاوریم. از این طفل نوپا نخواهیم که هنوز راه رفتن نیاموخته بدود، و هنوز پشتش قوی نشده بار گران بر دارد، آنگونه که غربیان مي‌کنند و به محض آنکه حکومتی مستقل و معارض با منافعشان شکل گرفت، هنوز در جای خود مستقر نشده و بر پای خود نایستاده، بالاترین معیارهای حقوق بشر و سخت ترین استانداردهای دموکراسی وشدیدترین هنجارهای سیاسی وقضایی واقتصادی و اجتماعی را به نام عدالت از آن طلب مي‌کنند. از یاد نبریم که غربیان هر نعمت و فضیلتی هم که دارند برای خود دارند، و برای ما جز دندان‌های تیز و چنگال‌های خونین چیز دیگری ندارند.

با شما موافقم که عدالت بالاترین معیار است و همه چيز را باید با عدالت محک زد. لذا به نام عدالت از شما مي‌خواهم که در باره این حکومت که خود در پدید آمدن آن همکاری مؤثر داشته اید و در استمرار آن مسئولیت‌های فرهنگی بزرگ بر عهده گرفته اید، عادلانه تر قضاوت نمایید. از ویران کردن این حکومت نه بهره ای نصیب مردم ایران مي‌شود، نه عدالت سود مي‌بیند و نه معنویت ارتقاء مي‌یابد. و آنان که از آن سود مي‌برند نه شما را قبول دارند و نه ایران را و نه اسلام و عدالت را. بنگر که را به قتل که دلشاد مي‌کنی.

وما اُبرّءُ نفسی انّ النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربی.
محمد سعید بهمن‌پور
دوازدهم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار

/ 0 نظر / 10 بازدید