۱- انقلاب بنزینی ۲- نامه قبل از مرگ دختری ۱۱ ساله

۱- بالاخره دکتر احمدی نژاد بت شکنی کرد ٬راستش فکر نمی کردم تا این حد شهامت داشته باشد واقعآ شهادت طلبانه بود .اگه رئیس جمهوری به فکر رآی و جناح بازی بود هیچ وقت به چنین ریسکی دست نمی زد همونطور که در سال ۸۳ و ۸۴ با وجود الزام و تصویب مجلس خاتمی حتی جرآت نزدیک شدن به طرح هم نداشت احمدی نژاد با علم به اینکه سهمیه بندی بنزین یک شکی به جامعه وارد می کند که از اثرات کوتاه مدتش تورم ٬ بلا تکلیفی عده زیادی از مردم و حداقل ۶ ماه خوراک خبری مخالفان و ناسزاهای چشم و گوش بسته ها ٬ این کار را کرد .در واقع سهمیه بندی واکسنی است که تب و مرض خفیف برای جامعه ایجاد می کند اما از مرگ جلوگیری می کند .متاسفانه حتی خود دولتی ها هم فوایدش را درست به اطلاع مردم نمی رسانند و مردم فقط فکر می کنند که این سهمیه بندی فقط برای صرفه جویی بنزین است اما فقط چند نمونه از محسناتش شامل ۱- صرفه جویی در مصرف بنزین ۲- کم شدن آلودگی هوا  ۳- کم شدن آلودگی صوتی ۴- خلوت شدن و روان شدن ترافیک شهری و در نتیجه بالا رفتن سلامت روانی جامعه که همیشه از ترافیک بالا پرخاشگر شده بودند ۵- صرفه جویی در اوقات فردی در اثر روان شدن ترافیک  ۶- کاهش تصادفات و پایین آمدن هزینه های مربوط به درمان و تخت و مداوای این مجروحین و امکان رسیدگی به سایر بیماران   و  ...
یکی از اقوام که پژشک اورژانس است می گفت: ما همیشه از بس مجروحین تصادفی داشتیم که تا صبح بیدار بودیم اما در همین ۲ روز محسوس کم شده طوری که دیشب فقط ۲ تصادفی داشتیم.
برای اینکه به عظمت این طرح پی ببرید فقط کافی است بدانید تمام بانکها در طول ۱۰ سال دویست هزار کارت هوشمند صادر کردند و دولت در طی ۱۰ ماه ۱۰ میلیون کارت هوشمند سوخت صادر کرد .خلاصه اینکه این حرکت هم انقلابی بود از یک رئیس جمهور انقلابی.
     Fasele.gif?uniq=-c2on6y
۲ - خواستم این مطلب درد آور را از وبلاگ مسعود دهنمکی لینک بدم اما گفتم چون فیلتره شاید نتونید بخونید پس عینآ کپی می کنم:

نامه ای تکان دهنده از دختر بچه ای به دستم رسیده که عین نامه را در وب می گذارم امیدوارم که برخورد حضرات مسئولین مانند نامه قبلی نباشد و به جای فیلتر کردن و شکایت به فکر چاره اندیشی باشند .مگر با تعطیل شدن نشریات شلمچه و جبهه من خفه شدم که حالا با فیلتر شدن حرف نزنم.لابد اگر فردا روزی کسی از شما بپرسد چرا  ؟می گوئیید سلیت مستهجن ده نمکی را فیلتر کردیم!

نامه اي قبل از مرگ يك دختربچه

با عرض سلام و درود بي پايان به ارواح پاك شهيدان و امام عزيز. اميدوارم اين سلام خسته و دل شكسته و نااميد را از يك دختر جانباز شيميايي پذيرا باشيد. حاج آقا ده‌نمكي عزيز حتما تعجب مي‌كنيد وقتي اين نوشته‌هايم را مي‌خواني ولي برادر اين را بدان شايد بعد از خواندن اين نوشته ام روحم ديگر در آن دنياست.  من دختر يكي از هم كيشانت جانباز محمد...  هستم و شما را هم از كودكي از زماني كه پدر روزنامه‌هاي شلمچه و دوكوهه را هر هفته به خانه مي‌آورد، از زماني كه به طور خفا دفتر خاطرات پدرم را خواندم و از عشق به مسعود ده‌نمكي و رضا برجي و آقاي مرتضي سرهنگي و آقاي حبيب ا... كاسه ساز مي شناسم و از زماني كه هفته نامه شلمچه را بستند پدرم روزنامه را به چشمانش زده بود و گريه مي‌كرد و من در تعجب بود كه بستن يك روزنامه هم گريه دارد؟! ولي نه عشق پدرم به روزنامه نبود به تفكر ده نمكي‌ها بود. كم كم بزرگ شدم و امسال كه سوم راهنمايي هستم وقتي پدرم كه كوچكتر از شماست امسال عيد در گوشه اي از بيمارستان با درد لبخند مي‌زد با دلي غمگين فيلم شما يعني اخراجي‌ها را ديدم.

 در شبي كه شما در برنامه عبور شيشه اي آمديد همانشب چند نفر براي عيادت پدرم در خانه مان بودند وقتي اشك‌هاي شما را در تلويزيون ديد پدرم زار زار گريه مي‌كرد و همه ساكت و در تعجب بودند و مي‌گفتند آخر براي يك فيلمساز آدم گريه مي‌كند؟ و پدرم كه حالا هيچ كس گريه‌هايش را كسي نديده بود و به قول مادرم كه هميشه به پدرم مي‌گويد تو قلب سنگي داري و به قلب يخي معروف است ولي آن شب به خاطر فقط اشكهاي شما گريه مي‌كرد. براي نزديكترين كسانش در اين چند سال ما نديديم گريه كند ولي بر اي شما...

پدرم مي‌گويد: مسعود ده‌نمكي مثل خودمان دل شكسته و بچه جنگ و خصوصياتش عين خودش است زودجوش به شدت عصباني در مقابل حرف زور و سركش ولي دلش مثل آيينه صاف و من عاشقش هستم. ولي من اين چيزها را نمي‌فهمم و انتقاد دارم از بعضي از حرفهايتان.

حاج مسعود فيلم شما اخراجي‌ها عين خاطرات پدرم است ولي او در آن زمان بعد از شهادت برادر دوقلويش كه در جزيره مجنون در كنارش به شهادت رسيد به يكباره عوض شد و پدرم هم به عشق مادرم به جبهه رفت و بعدش هم بعد از جنگ در سال 70 باز هم به پدرم زن ندادند و مادرم با پدرم فرار كرد و ازدواج كردند. شما در گفته‌هايتان مثال شهيد باكري را آورديد كه در وصيت نامه اش رزمندگان بعد از جنگ را به سه دسته تقسيم كرده بود و شما گفتيد دسته چهارمي‌هم هستند كه به ارزشهاي جنگ هم پايبندند و مبارزه مي‌كنند. شما حاجي حتما ابزار مبارزه و دوستاني كه به شما كمك كنند امثال پدرم كه الان در گوشه‌اي افتاده‌اند بي كس بي يار مجبورند دق كنند چون كسي را ندارند. اگر باور نداريد خيلي‌ها مثل پدرم هستند كه دارند از بي وفايي‌ها دق مي‌كنند و خانواده‌هاي شان هم دارند تو اين جامعه له مي‌شوند. مثل خودم كه شاگرد ممتاز و نمونه هستم. با  نذر و نياز خداوند مرا به پدر و مادرم داد ولي چه؟ من الان آرزوي مرگ را دارم. همين ماه فروردين وقتي پدرم در بيمارستان بستري بود من ناخودآگاه كمدش را كه هميشه محكم مي‌بست با پيدا كردن قفل باز كردم و براي اولين بار دفتر خاطرات جنگ و جبهه اش را خواندم. نوشته بود تو جزيره مجنون محور شط علي تا 20000 هزار مي‌شمرده تا نگهباني اش تمام شود. نوشته بود وقتي جنازه برادر دوقلويش را كه در معراج شهداي اهواز ديد باور نمي‌كرد و از ترس پدرش در تشيع جنازه نبود. اما سخت ترين خاطره جبهه پدرم را خواندم. تازه فهميدم تو اين سالها چه كشيد. حاج آقا ده‌نمكي موافقيد كمي‌از نوشته‌ها و خاطراتش را برايتان بفرستم؟ (پس بخوانيد عين خاطراتش را) موقع عقب نشيني از قله‌هاي سيد صادق با وضع فجيعي عقب نشيني كرديم منطقه همه جا شيميايي جانشين لشكر شهيد شده فرمانده اطلاعات و عمليات هم به جمع شهدا پيوست. فرمانده گردان‌ شهيد اصغريخواه در پشت تخته سنگي آرام خوابيده با چند نفر از بچه‌ها به بالاي سرش رفتيم. همه او را بوسيدند و من دستش را بوسه زدم از جيبش قرآن كوچك و نقشه اي و يك كلت كوچك برداشتم.

فرمانده گروهانمان هم به شهادت رسيد. ما مانديم بدون فرمانده از شدت سرما و سختي‌هايي كه كشيدم آرزوي مرگ را دارم. خستگي آخر دلم براي يك خواب خوش تنگ شده هر جا اصلي و شهيد است همان راه را مي‌رويم آمديم تا معبر ميدان مين. نمي‌دانيم به كدام قسمت بايد برويم. چند نفر از همشهريان نشسته اند  كنار تخته سنگي. گفتند چند نفر اشتباهي رفتند به ميدان مين و شهيد و زخمي‌شدند ما هم مي‌ترسيديم كه از كدام راه برويم. در 30 متري من 5 نفر افتاده اند. گفتم برويم شايد توانستيم آنها را به عقب ببريم ولي بچه‌ها گفتند از لشگر نيرو آورده اند از نگهبان تا آشپز تا نامه رسان كه هر كس بايد يك زخمي‌يا شهيد به عقب ببرند. گفتند احتمال دارد مين منفجر نشده در اطراف آنها باشد زل زده بودم به آن 5 نفر در ميدان مين. دلم طاقت نياورد. به همراه سيروس دوستم رفتيم جلوتر رسيديم به 50 متري شان خداي من جمشيدي پايش قطع شده بود او از روستاي مجاور ما بود. سيروس گفت محمد برگرديم الان ميارن عقب آنها را. كنجكاو شده بودم جمشيدي بسيجي و از گردان كميل بود حتما هر 5 نفر  جزو گردان كميل هستند ناخودآگاه رفتم جلوتر. بچه‌ها از دور فرياد مي‌زدند كه بابا ديوانگي نكن شايد مين زير برفها باشد. دور زدم به جنازه اي كه صورتش آن طرف بود زل زدم بهش كه چكمه و بادگير تنش بود. چشمانش را باز كرده خداي من چقدر آشناست رفتم جلوتر با ترس و لرز دستهايش را بالا برد. هر آن انتظار مين را داشتم رسيدم به 20 متري خداي من محسن غريب پور هم هم ولايتي‌ام. زنده بود خدايا آن يكي هيكل بزرگتر آن طرف افتاده كي است. باز هم دور زدم. مي‌ترسيدم نگاهش كردم. او هم نگاهم مي‌كند. بادگير را از سرش كشيد.) خدايا چه مي‌ديدم. دامادم محمدحسين گريه ام گرفت. تو حال خودم نيستم. زار زار گريه مي‌كنم خدايا اون  3 تا بچه دارد. خواهرم چقدر بهش سفارش مي‌كرد. اون پاسدار بود. مي‌خواستم بروم كمكش. هر چه توان داشت فرياد زد. هرچه نفس داشت تو برفها كشيد بيرون گفت. برگرد جلو نيا اينجا معبر مينه خدايا ديگر اشكي ندارم. از ديشب آن قدر شهيد داديم و دوستانم و هم محلگي‌هايم رفتند همه زخمي‌ها جا ماندند ديگر خسته‌ام. خسته بچه‌ها آرامم كردند.

گفتند محمدجان الان ميارن عقب همه شان را. من كه فقط تازه 17 سالم شده بود و جثه هم نداشتم. نگاهش كردم. گفتم همين جا مي‌مانم ولي بعد از چند دقيقه غرش هواپيماها كه در ارتفاع خيلي پائين. بمباران مي‌كردند. باز هم شيميايي اين بار رنگ دود سبز است. دامادم قسمم مي‌ داد برگردم نگاهش كردم لبخند زد به من بغض توي گلويم دارد  خفه ام مي‌كند. با گريه جدا شدم خداي من دامادم آن لحظه به فكر فقط 3 تا بچه‌هاش بود. برگشتم. فرياد زد برگرد محمد ترا به خدا تو بمان و برگرد. فرياد زدم آخه تو تو تعاون لشكر بودي اينجا چه كار خنديد دستهاش را بالا برد. با نااميدي برگشتم (بعد از 4 سال دامادم و تمام شهدا. فرمانده لشكر همه را آورددن. تقريبا يك مقدار گوشت بر بدنشان بود. امروز افسوس مي‌خورم چرا نماندم. چرا. بعد از اين همه سال هنوز نمي‌داند خواهرم.

اين 18 سال هنوز آن بغض توي گلويم است. خدايا ديگر بريدم از اين دنيا. از شهادت فرار كردم. ولي امروز فقط آرزوي مرگ را دارم.»

بله برادر حاج مسعود ده‌نمكي عزيز هر چند من بدون اجازه پدرم نوشته‌هايش را خواندم ولي همواره الان مدتي است دارم مي‌سوزم كه اون تو اين سالها چه كشيده.

بعد از اخراج پدرم از كار توسط نيروهاي مشاركتي به كمك خدا به اين هيئت آمديم. هيچ چيز نداشت. 4 سال هر هفته پدرم مراسم گرفت. ايام محرم فاطميه مي‌گفت به ائمه و شهدا بدهكارم. چه بدهكاري او خود را در قضيه دامادشان مقصر مي‌دانست و مي‌خواست خدا او را ببخشد.حاج مسعود عزيز الان 10 روز است كه به يك باره صاحبان اين خانه و حسينه كه پدرم درست كرد  بر سر ما ريختند كه بايد خانه را تخليه كنيد. باور نمي‌كنيد حتي يك شب غذاي سالم از گلويمان پائين نرفت. و پدرم آخر دارد آب مي‌شود. تمام داروندارش را داد به يك نفر كه فرار كرد و الان تو پول داروهايش مانده بله داريم از اين حسينه هم اخراج مي‌شويم. و من ديگر طاقت اشكهاي پنهان پدرم را ندارم. اون هيچكس جز خدا و شهدا را ندارد شب جمعه ساعت 12 شب پدرم را در سر مزار شهيد سيدحسين ميرحسني بي حال پيدا كردند. از حال رفته بود. وقتي 2 روز پيش فهميد دخترهاي صاحب اين خانه به مادرم كه سيد است توهين كردند نمي‌دانيد چه حالي شد اين هم از بچه‌هاي جنگ كه عاشق ائمه و شهدا و آخرش اين. اين روزها هر لحظه انتظار ريختن وسايلمان به بيرون كوچه را  داريم و من ديگر نمي‌توانم بيش از اين شاهد خرد شدن پدر و مادرم باشم مي‌خواهم بميرم و هر چند مي‌دانم خودكشي نشانه ضعف انسان است نمي‌دانم چرا شما را به عنوان درد دل انتخاب كردم شايد به خاطر علاقه شديد پدرم به شما و شايد هم خوابي كه چند شب پيش ديدم. ولش كن. به هر حال مرا ببخشيد برادر. هنوز نمي‌دانم چگونه بايد اين نامه به دستتان برسد. نذر كردم با اقا امام زمان و شهيد عمويم كه يك جوري اين نوشته به دست شما برسد. خواهشم از شما فقط اين است. در مورد نوشته‌هايم بماند امانت پيش تان تا ابد. من  از مرگ نمي‌ترسم. ولي از آبروريزي خيلي. من مهرناز ...  فرزند محمد جانباز شيميايي و تنها فرزند كه با نذر و نياز خداوند مرا به پدر و مادرم داد. به خاطر آبروريزي و نداشتن يك ريال براي اجاره جايي و به خاطر توهين به پدرم و ريختن اسباب و اثاثيه زندگي مان به بيرون كوچه از اين دنيا خلاص مي‌شوم. من خودم را فداي پدرم كه از سن 15 سالگي جانش را فداي نظام كرد مي‌كنم. نظامي‌كه حتي يك بار كمكي به پدرم نكرد. نمي‌دانم بعد از من چه بر سر پدر و مادرم مي‌آيد خدايا به آنها خيلي صبر بده خيلي ديگر ناي نوشتن  ندارم. جناب حاج مسعود ده‌نمكي به آقاي اكبر عبدي و سيدجواد‌هاشمي‌سلام گرمم را برسانيد (به خدا خسته ام خسته) براي من دعا كنيد تا خدا مرا ببخشد.                 

مهرناز...
نام و آدرس محفوظ است.

/ 18 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادی

چه عجب بالاخره يکی از مزايای اين طرح هم نوشت و اين حقيقت داره..برای اون نامه هم تنها ميشه متاسف شد..از اين آدمها خيلی زيادند..خيلی

پريسا

(۱ )جناب سروش سلام .داستان عجيبی را شما نوشتيد چند روزی ميگذرد از روزی که انرا خواندم ارامش ام بر نميگرد قلبم در سينه بد جوری سنگينی ميکند به علی سوگند ميخورم که حقيقت محض را ميگويم .زندگی لبريز است از مشگلات و ناملايمات ولی زمانی اين انسان به اين حال زار ميرسد که ميبيند ميخواهد کاری کند با تمام وجود ولی هيچ کاری از دستش بر نميايدخصوصا که خارج از کشور هم باشی من و هم فکرانم در اينجا تنها کاری که کرديم بستن دهانمان از هر اعتراضی نسبت به دولت وحکومت است چرا که ما اينجا تحت هيچ عنوان همصدای دشمنان کشور و مردم خودمان نخواهيم شد و تازمانی که هيولای خونخواری مملکت و ملت ما را تهديد ميکند ما لام تا کلام همزبان انها نخواهيم شد چون ماهيت پليد انها را ميشناسيم بنا براين با اين شرايط هيچ کاری از ما در خارج بر نميايد بقول مثالی امريکائی که ميگويند در عدد ۲۲گيرافتادم يعنی به هر طرف بری با عدد دو روبرو ميشوی يا به قول خودمان نه راه پيش داريم نه پس اگر اينجا بخواهيم افشاگری کنيم اقدام کنيم حالا در حدی که ميتوانيم چگونه همصدا صهيونيست ها و دشمنان خودشويم وشادشان کنيم و بلندگوی انها شويم اين خفقانی که به جهت منافع ملی به

پريسا

(۲)اجبار گرفته ايم ولی در عين حال ميدانيم که در انجا چه ميگذرد .وعده حکومت عدل علی را به ما داده بودند صد رحمت به حکومت عدل معاويه ولی ما مردم هم مقصر هستيم واز ای صبوری ما هميشه بر عليه خودمان استفاده شده است .احمدی نژاد را انطور که بايد ياری نميکنيم .همه دنيا از خارج انچنان بر عليه اش شبانه روز تبليغ ميکنند دروغ ميبافند عواملشان در داخل همان کار ميکنند وبسياری از مردم خيلی چيزها را نمی بينند .در اسرائيل يک بنگاه شايعه سازی و دروغ پراکنی وجد دارد بنام دبکا که هرروز خبرهای دروغ را در دنيا منتشر ميکند .واين بنگاه در تمام کشورهای دنيا روزنامه های فراوان دارد (دبکا متعلق به موساد و وزارت دفاع اسرائيل است) در کشورهای انگليسی زبان معمولا با نام شهرو سان ميايد مثل نيورک سان .تورنتو سان و..........مثلا سان در لندن اخير در مورد بمب گذاری اخير نوشته بود يکه از دستگير شدگان ايرانی است .يا چندی پيش در برخوردهای حماس و فتح که افراد فتح دانشگاهی را حماس در انجا نفوذ داشت را تسخير کردند بعد بلافاصله نيورک سان نوشت در ان دانشگاه فتحی ها چندين ايرانی را دستگير کردهاند که به حماس تعليمات جنگی ميداده اند همه اين خبرها بعدا

پريسا

(۳) معلوم شد که دروغ است ولی ضرری را که بايد بما زد چون در هر اتفاق تروريستی که می افتد وشايد خودشان هم درش دست دارند نام ايران گفته ميشود وبعد بسيار از مردم خبرها را مثل ما دنبال نميکنند که دروغ بودن خبر را دريابند فقط کسانی خبر را دنبال ميکنند که از اول همه چيز را ميدانسته اند بنا براين ذهن مردم را نسبت بما منفی ميکنند روزنامه هائی در سراسر دنيا منتشر ميشود که اغلب انها با نام شهر و بعد سان ختم ميشود مانند نيويورک سان لتدن سان تورنتو سان و.............صاحب اين دروغ نامه ها يک صهيونيت است بنام روپرت مرداک يا مردوخ که صاحب شبکه فاکس نيوز هم هست و يکی از بزرکترين دشمنان کشور و ملت ماست از امريکا تا روسيه تا استراليا و...........همه جای دنيا اين روزنامه های برای پيشبرد منافع اسرائيل دروغ پراکنی ميکند مثلا چنی پيش در کانادا نوشته بودند توسط يک صهيونيست ايرانی بنام امير طاهری که در مجلس ايران قانونی را تصويب کردند که اقليت های مذهبی بايد بازو بندهای رنگين ببندند تا مشخص باشند (يعنی کار هينلر) يا همين دو روز پيش که بمب گذاری لندن پيش امد روزنامه سان نوشت يکی از دستگير شدگان يک پزشک ايرانی است باز پيوند نام ايرانی

پريسا

(۴)باکارهای تروريستی ودر خارج هرروز از اين خبرها منتشر ميشود در مورد ايران و به خصوص احمدی نژاد.ما که طرز کار اقای مرداک و نشريه های ايشان را ميدانيم . باور کنيد جناب سروش من اثر انگشت و رد پای اقای مرداک را در ايران مي بينم چون هر روز خبرهای دروغ درست به سبک روزنامه های سان در ايران بيشتر و بيشتر نمايانتر ميشود من چند تن از اينها را از طرز کار انها ميتوانم نام ببرم مثلا محمد قوچانی ويا عطريانفر روزنامه روز که من انرا روز سان که من انر روزسان خطاب ميکنم يکی ديگر اعتماد ملی ديگری شرق بسياری ديگر که مسلما با پول بيگانگان و در جهت انها قلم ميزنند و شما بايد انها را شناسائی کنيد برای شناختن انها کافی است ببينيد کدام يک از انها خبرهای دروغ منتشر ميکنند مثلا ديروز خبری منتشر شد که احمدی نژاد ميخواهد برق را هم جيره ائی کند که دروغ بود وبسياری دروغهای ديگر که شما بهتر از من ميدانيد کافی است انها را شناسائی کنيد با دقت هرکدام که دروغ منتشر کردند در رابطه با اين شبکه جهانی هستند شما نميدانيد در اينجا چقدر نفرت در مورد احمدی نژاد می افرينند از تصور خارج است در داخل هم عواملشان همين کار را دارند ميکنند ترساندن مردم

سروش

خانم پريسا سلام. متن شما را با نام خودتان و با اجازه در يک پست قرار می دهم.البته اگر اجازه دهید.

پرسا

با سلام .با کمال ميل

(۵)وتوليد نفرت نسبت به احمدی نژاد وعامل همه نابسامانيها اوست وميخواهند شانزده سال خرابی را زير هاوهوی احمدينژاد پنهان کنند چگونه احمدی نژاد ميتوانست در عرض اين مدت کوتاه عامل اينهمه خرابی باشد و يا چگونه ميتواند در عرض دوسال واندی خرابيهای شانزده ساله را ابادکند .

پرسا

يکی ديگر از مسائل بسيار مشکوک برای من نحوه اعلام جيره بندی بنزين بود که جناب هامانه در ساعت نه شب به مردم اين خبر را دادند ولی به نيروی انتظامی خبر ندادند که اين بسيار قابل پيش بيني بود که با واکنش مردم روبرو خواهد شدو هاشمی وخاتمی به همین دلیل جرئت نزدیک شدنش را نداشتند. چطور زمانی که چند زن بيک پارک ميروندچهارداد بی خطر بزنند نيروهای انتظامی در انجا حاضرند ولی جناب هامانه انها را مطلع نکرد اين بسيار بسيار سئوال بر انگيز است اقای وزير اگر بينش اين را نداشتند که اين مسئله را پيش بينی کنند پس شايستگی وزارت به اين مهمی را ندارند دليل ديگر چه ميتواند باشدبه اغتشاش کشيدن مملکت ومقصر دانستن احمدينژاد اقای وزير اين خوش خدمتی را به چه کس ياکسانی کردند که دشمنان با چشمان خودشان نقطه ضعف ما را ديدند و کنگره امريکا شادوسرخوش مسئله تحريم بنزين ايران را به طور جدی پيگيری کرده بلافاصله. چرا مجلس افرادی را که رئيس جمهور انتخاب کرده بود رد کرد وماه ها مهمترين وزارت خانه کشور بدون سرپرست و وزير بود .بعد ايشان را انتخاب کردند اين وزير منتخب مجلس ايا وظيفه ای برای امروز داشت .اينها سئوالاتی است که مسئولان بايدبما پاسخ دهند

مسافر

کاش واقع بينانه به کشور و مديريت و مسائلش نگاه می کرديد